م.ا اقلیما
اقلیما.....یادمانی از حوا
قصد این رو داشتم که من هم مثل خواهرم ماهور شرحی از زندگی خودم رو برای شما بنویسم.... اما از این تصمیم منصرف شدم و تصمیم گرفتم که قسمتی از زندگی که شاید مهم ترن و قشنگ ترین بخش اون رو برای شما بنویسم....
چند سال قبل بود...درست یادم نمیاد....۴...۵...شاید بیشتر.... نگاهش برام آشنا بود....یه آشنای قدیمی و صمیمی...هیچ وقت درست به چشماش نگاه نکرده بودم ...شاید اگه زودتر گرمی نگاهش رو حس کرده بودم انقدر سردرگمی نداشتم.... بهش احتیاج داشتم...به نگاهش...به حرفاش...به حسی که تو کلامش داشت.... همه چیز برای من معنای خودش رو از دست داده بود....دین...خدا.....مادر.....پدر تنهاتر از قبل شده بودم...هیچ گوشه چشمی به من نبود....امید به زندگی خیلی وقت قبل از من گرفته شده بود.....روی لبه پشت بوم میشستم و پایین رو نگاه میکردم...دنبال یک امید یک روزنه...همیشه این شعر رو ی لبم زمزمه میکردم: از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر زهر که و ز هر کار خسته ام دل خسته،سوی خانه،تن خسته میکشم آوخ....کزین حصار دل آزاد خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ و دنگ ساعت دیوار،خسته ام از او که گفت((یار تو هستم))...ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام زمین زمینیم کرده بود....علاقه ای بهش نداشتم...حتی از اون بالا هم زمین برام بی معنا بود... حس میکردم بهم حکم دادن که ته یه سلول سیاه باید بشی... سلول سیاهی به اسم دنیا..... ته اون سلول سیاه یه نگاه دیدم ...یه نگاهی که گرمای دیگه ای برای من داشت....گرمایی که خیلی وقت بود تو نگاه هیچ کس دیگه ای ندیده بودم..... دستش طرفم اومد بهم گفت:سلام گرمی صداش برای من یه امید دوباره بود...امید به بودن و هستن....یه شور عجیبی همه وجودم رو با صداش گرفت.... زندگی با همه زوری که میزد داشت من رو داغون میکرد....اومد جلو...دستشو به طرفم دراز کرد دستمو گرفت... حرفهایی که منتظر شنیدنش بودم رو به من گفت.....بدون اینکه بعضی وقتها من حتی سوالی بکنم.... بهش گفتم......دنبال آرامشم گفت:برای رسیدن به ارامش چی کار کردی گفتم:هر کاری که میتونستم گفت:یه کسی هم هست که اگه آرامشتو گم کردی میتونی بهش پناه ببری گفتم:کی؟ گفت:یادت رفته....همه خوبی هاشو یادت رفته که حتی الان اسمشو نمیدونی؟ گفتم:خیلی ها برای من غریبه شدن.... گفت:اون کسی که اون بالاست چی...اونم برات غریبه شده... جوابی نداشتم....انگار اون کسی که اون بالا بود رو نمیشناختم.... بهم گفت:تو دور خودت حصار کشیدی...از این حصار خودت بیا بیرون.... بهم گفت من اصراری نمیکنم تا وقتی که تو خودت تصمیم نگیری.... میخواستم بیام بیرون...خسته بودم....میخواستم دنیای تازه ای رو ببینم...بهم کتاب معرفی کرد....کتابهای مختلف.. گفت:خودت انتخاب کن....ولی از روی عقل و احساست انتخاب کن.... بهم گفت خوبه هر کسی یه مقداری خودش رو دوست داشته باشه...برای خودت ارزش قائل باش خودم رو تو کتابام پیدا کردم...شخصیت خودم رو...کمکم کرد تا مرضیه ای رو بسازم که دوست دارم... مرضیه ای که اگه تصمیمی به کاری میگره اون رو تا اخر انجام میده.... آسمون رو شناختم ..دیدم از زمین هم میشه به آسمون رسید...دیدم یه نفر هست که حرف من رو بشنوه.... عشق زمینی من که من رو با آسمون آشتی داد رفت.... قبل اینکه بره.... آخرین بار..... دلم بهم گفت چشماشو خوب نگاه کن....گفت شاید این آخرین بار باشه به دلم گفتم:این چه حرفی که داری میزنی...باشه خوب نگاهش میکنم ولی اون نمیره ولی دلم بهم دروغ نمیگفت....رفت....رفت و من رو با همه سوالام تنها گذاشت.... وقتی رفت خالی شدم....حس کردم دیگه کسی رو ندارم...کسی نیست که حرفمو بفهمه..... خدا دوسم داشت که این عشق زمینی رو جلوی راهم گذاشت....بهش احتیاج دارم....شاید بیشتر از قبل به دلم گفتم دیگه حق نداری با نگاه کسی بلرزی ولی میدونم دلم دوباره سرپیچی میکنه یه سری هم به وبلاگ خواهرم ماهور بزنید زندگی نامش رو گذاشته
| Design By : Night Skin |


